تبليغاتX
#######من#######

#######من#######

خاطرات


متاسفانه امروزاتفاق خاصی نیفتاد
نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 19:16 توسط فروغ|

امروززیادحالم خوب نبود تاساعت۱۲ خواب بودم.فاطمه چیزی به مامان نگفت امامن دوست داشتم بگه ومن بهش توضیح بدم من کاملاآمادگیشوداشتم که به مامان همه چی روبگم فاطمه نگفت امامن که میگم..........
نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 19:15 توسط فروغ|

امروزکلاروزبدی نبوداما دیشب افتضاح بودمن میخواستم بخوابم امافاطمه پای کاپیوترنشسته بودوباهم دعوامون شدوفاطمه گفت فرداموضوع(م)روبه مامان میگم منم گفتم خب بگو.بعدش خوابیدم ورفتم توی فکرکه چطوری واسه مامان توضیح بدم...
نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 19:11 توسط فروغ|

امروزنمی دونم چم شده به (م)گفتم می ترسم ازم زده بشی ووازاین حرفامیدونم دسته گل به آب دادم اون ناراحت شدوگفت ازاین حرفانزن منم معذرت خواهی کردم خب می ترسیدم همچین اتفاقی بیفته نمی دونستم این قدرروی این موضوع حساسه
نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 19:8 توسط فروغ|

امروزجمعه هستدیشب خواب بدی دیدمباباموضوع(م)روفهمیده بودوموبایلم روازم گرفتامااین فقط یه خواب بود...آره فقط یه خواب بودامروز(م)قراره ازمسافرت برگرده.آخ جون
نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 19:3 توسط فروغ|

امروزپنج شنبه هست.الان چندماه وشش روزه که من و(م)باهم دوستیم.خداچقدردلم میخوادببینمش...اوون که رفته مسافرت من بیکارم ووهیچچ کاری ندارم که انجام بدم..

دربازی دل نگاه من مست توبود

.هربرگ دلم شکسته پابست توبود..

من شاه دلم رابه زمین انداختم.

اماچه کنم که تک دل دست توبود.

نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 18:58 توسط فروغ|

دوستان عزیزم این خاطره هارومن دارم ازروی دفترخاطراتم می نویسنم نه ...من شکست نخوردم درپست های بعدی می بینیدکه نوشتم خانواده هامون فهمیدن وراضی هستندودوست دارندبیشترباهم آشنابشیم

متشکرم...منتظرپست های بعدی باشید

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 19:20 توسط فروغ|

بازهم دیشب قصدداشتم بهMاس بدم.امااون جواب نداد،فکرکنم خواب بود.وخسته بود.به هرحال چندساعت رانندگی کرده بود.درکش می کنم امااون چی؟تاحالاشده منودرک کنه؟امابااین وجوددوستش دارم.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

روح پدرم شادکه فرمودبه استاد:(فرزندمراعشق بیاموزودگرهیچ)



http://www.loo3.com/loo3/174/loo3-4.gif


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 19:13 توسط فروغ|

امروزسه شنبه هست،حالم خوبه اتفاق خاصی نیفتاد،اما (م)رفته مسافرت.ومنم اینجاتوی خونه کاش می تونستم باهاش برم.امیدوارم بهش خوش بگذره.روزبه روزعلاقم نسبت بهش بیشتروبیشترمیشه.عصرخودم وخاهرم رفتیم بیرون.(اون بهترین دوست منه)امافقط یه چیزعذابم میده:وقتی شب هاخاموش میکنه اعصابم به هم می ریزه.دوست دارم همش به اون اس بدم وزنگ بزنم.

 

http://www.smashingapps.com/wp-content/uploads/2008/02/love-wallpaper.jpg

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:37 توسط فروغ|

امروزدوشنبه هست.همیشه وهرسال توی این فصل احساس خوبی دارم.من ۱۴ سال دارم وتوی استان بوشهرشهرستان برازجان زندگی می کنم.من توی بهمن باپسری آشناشدم وکم کم هردوتامون به هم علاقه مندشدیم وقصدازدواج داریم.اماتنهامشکلی که داریم این که هم دیگه روندیدیم درسته توی یک استان هستیم اماتوی یک شهرنیستیم.اون میگه ممکنه خوانواده ی من تنهاسئوالی که بکننداینه که هم دیگه رودیدید؟واگه اون بگه نه خانوادش قبول نمی کنند.تازشم خوانواده ی منم نمی دونند.فقط خواهرم میدونه.امروزعیده وهمه خونه مامان بزرگم جمع شدیم وعیدی گرفتیم شب هم که تولد دختره پسرخالم بودورفتیم اونجاوکلی خسته شدم وشب راحت خوابیدم.
نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 12:19 توسط فروغ|



Design By : RoozGozar.com

امكانات سايت

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


<---End Cod ZibaSazi By www.e">كد موسيقي براي وبلاگ

كد تغيير شكل موس